تبليغاتX
شمیم معرفت
 
 
 


شمیم معرفت

تبریک...
لطف مدام حضرت یاسین به دست توست؛

آری دعا به دست تو وآمین به دست توست؛

آنجاکه سینه درتب اندوه سوخته است؛

آرامش دوباره وتسکین به دست توست.

(تولدحضرت فاطمه"س"وروزمادربرهمه ی شمادوستان مبارک باشه.)



ن : فاطمه
ت : شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391
پاییزی که گذشت...و تو هم با او آغاز شدی و با او تمام!
دلم تنگ است دلم تنگ است 
دلم اندازه حجم قفس تنگ است
 
سکوت از کوچه لبریز است
صدایم خیس و بارانی است
 
نمی دانم چرا در قلب من پاییز طولانی است

 

 

تو اگر می دانستی ....

که چه دردی دارد خنجر از دست عزیزان خوردن...
از من خسته نمی پرسیدی ...

که چرا تنهایی...!!!

 

.ميدوني چرا وقتي گريه ميکني چشمت رو مي بندي؟

 وقتي ميخواي بخندي،وقتي ميخواي کسي رو ببوسي وقتي ميخواي تو رويا بري چشمت رو مي بندي؟

چون قشنگترین چیزها تو دنیا دیدنی نیستند

 

دلم با تو بود

تو ولی سرد شدی

آنقدر سرد که به ناچار گرمایم را به تو بخشیدم

و تو به من تهمت سرد شدن زدی 

 

رفتن بهانه نمی خواهد؛بهانه های ماندن که تمام شوندکافیست...


ن : فاطمه
ت : پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391
طفلی دلم
سلام....

آه خداجونم دلم گرفته ست؛مشکلاتمون داره روز به روز بیشترمیشه؛خدایامثل همیشه دستاموبگیرنزارتنهابمونم؛

نمیخوام کم بیارم.خدایافرشته صبروازم نگیر...یه علامت سؤال گنده توذهنمه؛کمکم کن جوابشوپیداکنم!!!


خدایادستام سرده بگیرش رهاش نکن؛بیشترازهمیشه بهت احتیاج دارم.


ن : فاطمه
ت : دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391
واسم دعاکنید...

سلام سلام سلام

به خاطریه سری مشکلات بعداز7ماه دوباره اومدم.ممکنه بازم دیربیام،برام دعاکنید....


ن : فاطمه
ت : جمعه ششم آبان 1390
عجب صبری خدا دارد...

عجب صبری خدا دارد!

عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم

که اول ظلم را می دیدم از مخلوق بی وجدان


[ ادامه مطلب ] |
ن : فاطمه
ت : جمعه نوزدهم فروردین 1390
آرزوی گمشده ی من

سلام دوستان گل ودوست داشتنی؛هیچ وقت نمی خواستم تو شمیم درددلی داشته باشم؛اما انگاربایداین اتفاق بیفته.درددل ، اونم ازنوع مجازی...پیشاپیش عیدنوروزرو به همه ی شما دوستای مهربون تبریک میگم.امیدوارم سال خوب وخوش وپر برکتی داشته باشید.توام با سلامتی وبهروزی.

نمیدونم چه حکمتی توکاره؛نمیدونم صلاح خداچیه؟آخه ما بنده هاحکمت خداروبعدهامی فهمیم.اون لحظه نمیتونیم سردربیاریم که چرااینجوری میشه.ولی هیچ شکی ندارم که باتمام این مشکلات ؛خداخیلی دوسم داره وهیچ وقت تنهام نمیذاره.من توعمرم هرچی ا زخداخواستم ازروی لطف وکرمش بهم داد؛هردعایی که کردم برآورده شد؛چه واسه خودم ؛چه واسه اطرافیانیم.نداده هاشم حکمته.خوشحالم که لطف خداشامل حالم میشه.یه فرشته صبرکنارم هست که باتکیه به اون وتوکل به خداسرپاوامیستم وبه امیدآینده زندگی می کنم. این مطلبی که نوشتم ؛خیلی جالبه.حتما بخونیدونظرتونوبگید.

همه درصف ایستاده بودند و به نوبت آرزوهایشان را می گفتند...

بعضی ها آرزوهای خیلی بزرگی داشتند و بعضی ها هم آرزوهای بسیار کوچک و پست !

نوبت به من رسید ، از من پرسیدند: چه آرزویی داری؟

گفتم : می خواهم همیشه به دیگران یاد بدهم ، بی آنکه مدعی دانستن و دانایی باشم.

پذیرفته شد! گفتند : چشمانت را ببند و چشمانم را بستم...

وقتی چشمانم را باز کردم، دید م به شکل درختی در یک جنگل بزرگ در آمده ام !

با خود اندیشیدم: حتما اشتباهی رخ داده، من که این را نخواسته بودم ؟!!

سالها گذشت... روزی داغی اره را بر روی کمر خود حس کردم !

بازاندیشیدم : عمر به پایان رسید و من بهره خویش را از زندگی نگرفتم ...!

با فریادی غمبار سقوط کردم...

نفهمیدم چه مدت خواب بودم یا بیهوش!

با صدایی غریب؛ که از روی تنم بلند می شد؛ به هوش آمدم !

تخته سیاهی بر دیوار کلاسی شده بودم ...

 از فردا نمی ترسم چراکه دیروز را دیده ام و امروز را دوست دارم...

"این مطلب خیلی با من صدق میکنه؛چون من همیشه همه چی رو اول واسه دیگران میخوام،وقتی نوبت به من میرسه،چوب خطم پرمیشه.انگارخدا وقتش تموم میشه ؛میگه برو فردا بیا..."

با این همه اوصاف بازم دوست دارم خداجون...


ن : فاطمه
ت : جمعه سیزدهم اسفند 1389
یک داستان واقعی وزیبا

وارد اتوبوس شدم، جایی برای نشستن نبود، همانجا روبروی در، دستم را به میله گرفتم.

پیرمرد با کتی کهنه، پشت به من، دستش به ردیف آخر صندلی های اقایون میشود گفت تقریبا در قسمت خانم ها  گره کرده! ...

بقیه در ادامه مطلب...


[ ادامه مطلب ] |
ن : فاطمه
ت : چهارشنبه یازدهم اسفند 1389
معلم وپسرک

معلم گفت: بنويس "سياه" و پسرك ننوشت !

معلم گفت: هر چه مي داني بنويس !

و پسرك گچ را در دست فشرد ...

بقیه در ادامه مطلب...


[ ادامه مطلب ] |
ن : فاطمه
ت : سه شنبه دهم اسفند 1389
رقص آرام

این شعرتوسط  یک دخترمبتلا به سرطان نوشته شده است:(حتما شماهم مثل من  باخواندن این شعرناراحت میشوید.)

بقیه در ادامه مطلب..


[ ادامه مطلب ] |
ن : فاطمه
ت : دوشنبه نهم اسفند 1389
پیرمردودختر زیرک

روزگاری یک کشاورز در روستایی زندگی می کرد که باید پول زیادی را که از یک پیرمرد قرض گرفته بود، پس می داد.
کشاورز دختر زیبایی داشت که خیلی ها آرزوی ازدواج با او را داشتند...

بقیه در ادامه مطلب...


[ ادامه مطلب ] |
ن : فاطمه
ت : شنبه هفتم اسفند 1389
آیا قبولش میکنی این کلبه ویرانه مرا؟؟؟

یا مهدی (عج)

ثانيه ها را مي شمارم تا به تو كه در پشت آن ساعت هستي برسم ،
در پشت آن قاب شيشه اي با لحظات شفافش .


من با تمام خستگي چشمانم از آن چشم بر نخواهم داشت
تا بيابمت .


اي روشنايي اميد ، من به انتظارم تا تو از دري بازآيي .


انگار آن ساعتي كه آنجا به روي ديوار است
مي داند كه من براي چه به او مي نگرم .


او نيز نگاه مرا خوانده است و مي داند براي چه
به انتظار نشسته ام .


او با تمام سكوت نا منظمش كه با صبوری لحظه ها رو مي نويسد
ميداند كه انتظار براي چون من نا صبوري سخت است .


اما من از او ياد گرفتم كه چگونه صبورانه ثانيه ها را بخوانم تا گم نشوم .

 


ن : فاطمه
ت : شنبه هفتم اسفند 1389
قضاوت

مرد مسني به همراه پسر25 ساله اش درقطارنشسته بود.درحالي كه مسافران در صندلي هاي خودنشسته بودند،قطارشروع به حركت كرد.به محض شروع حركت قطارپسر25 ساله كه كنار پنجره نشسته بودپر از شور و هيجان شد.دستش را از پنجره بيرون بردودر حالي كه هواي در حال حركت را با لذت لمس مي كرد فريادزد:پدر نگاه كن ...

بقیه در ادامه مطلب...


[ ادامه مطلب ] |
ن : فاطمه
ت : جمعه ششم اسفند 1389
طوفان های زندگی



دختر کوچکی هر روز پیاده به مدرسه می‌رفت و بر می‌گشت. با اینکه آن روز صبح هوا زیاد خوب نبود و آسمان نیز ابری بود، دختر بچه طبق معمولِ همیشه، پیاده بسوی مدرسه راه افتاد.
بعد از ظهر که شد، ‌هوا رو به وخامت گذاشت و طوفان و رعد و برق شدیدی درگرفت.

 

بقیه در ادامه مطلب...


[ ادامه مطلب ] |
ن : فاطمه
ت : پنجشنبه پنجم اسفند 1389
چقدر فقیریم

روزي يك مرد ثروتمند، پسر بچه كوچكش را به يك ده برد تا به او نشان دهد مردمي كه در آنجا زندگي مي كنند چقدر فقير هستند. آنها يك روز و يك شب را در خانه محقر يك روستايي به سر بردند...

بقیه در ادامه مطلب... 


[ ادامه مطلب ] |
ن : فاطمه
ت : پنجشنبه پنجم اسفند 1389
برای درک آغوشم شروع کن یک قدم باتو، تمام گامهای مانده اش با من

بخوان ما را: منم پروردگارت خالقت از زره ای ناچیز صدایم کن مرا آموزگار قادر خود را قلم را،علم را،من هدیه ات کردم بخوان ما را منم معشوق زیبایت منم نزدیکتر از تو به تو اینک صدایم کن رها کن غیر ما را سوی ما بازآ منم پروردگار پاک و بی همتا منم زیبا که زیبا بنده ام را دوست میدارم

بقیه در ادامه مطلب...


[ ادامه مطلب ] |
ن : فاطمه
ت : سه شنبه سوم اسفند 1389
تو را چه بنامم؟

خواستم تو را آسمان بنامم

برای وسعت نگاهت

دیدم آسمان؛تنها قطره اشک توست

خواستم تو را جنگل بنامم

برای سبزی گفتارت

دیدم جنگل ،تنها برگی کوچک از حرف های توست

خواستم تو را کوه لقب دهم

برای استواری وجودت

دیدم کوه ؛ تنها انگشت کوچک توست

خواستم ...

خواستم...

اما هرچه گشتم

نامی شایسته تر از"محمد"(ص) نیافتم!

میلادحضرت رسول اکرم (ص )ومیلاد حضرت امام جعفر صادق( ع) برهمه ی عاشقان ولایت مبارک باد.

 


ن : فاطمه
ت : یکشنبه یکم اسفند 1389
عجب صبری خدا دارد...

عجب صبری خدا دارد ! اگر من جای او بودم . همان یک لحظه اول ، که اول ظلم را می دیدم از مخلوق بی

 وجدان ، جهان را با همه زیبایی و زشتی ، برروی یک گرد ویرانه میکردم . عجب صبری خدا دارد ! اگر من

جای او بودم . که در همسایگی صدها گرسنه ، چند بزمی گرم عیش و نوش می دیدم ، نخستین نعره

مستانه را خاموش آن دم ،بر لب پیمانه میکردم . عجب صبری خدا دارد ! اگر من جای او بودم . که میدیدم

یکی عریان و لرزان و دیگری پوشیده از صد جامه رنگین زمین و آسمان را واژگون مستانه میکردم عجب

صبری خدا دارد !

 


ن : فاطمه
ت : شنبه سی ام بهمن 1389
کلینیک خدا

به کلینیک خدا رفتم تا چکاپ همیشگی ام را انجام دهم، فهمیدم که بیمارم ...
خدا فشار خونم را گرفت، معلوم شد که لطافتم پایین آمده.
زمانی که دمای بدنم را سنجید، دماسنج 40 درجه اضطراب نشان داد.

آزمایش ضربان قلب نشان داد که به چندین گذرگاه عشق نیاز دارم، تنهایی سرخرگهایم را مسدود کرده بود ...
و آنها دیگر نمی توانستند به قلب خالی ام خون برسانند.
به بخش ارتوپد رفتم چون دیگر نمی توانستم با دوستانم باشم و آنها را در آغوش بگیرم.
بر اثر حسادت زمین خورده بودم و چندین شکستگی پیدا کرده بودم ...


ن : فاطمه
ت : چهارشنبه بیست و هفتم بهمن 1389
خداوندا نمي دانم ...


در اين دنياي وانفساكدامين تكيه گاه را تكيه گاه خويش سازم

نمي دانم خداوندا...نمي دانم

دراين وادي كه عالم سر خوش است و جاي خوش دارد

كدامين حالت و حال و دل عالم نصيب خويشتن سازم

نمي دانم خداوندا

به جان لاله هاي پاك و والايت نمي دانم

و ميگريم خداوندا

دگر گيجم خداوندا

خداوندا تو راهم ده پناهم ده

اميدم ده خداوندا كه ديگر نا اميدم من و مي دانم كه نوميدي ز درگاهت گناهي بس ستم بار است

وليكن من كه مي دانم

دگر پايان پايانم

و مي دانم كه آخر بغض پنهاني مرا بي جان و تن سازد

چرا پنهان كنم دردم؟

چرا با كس نگويم من؟

چرا با من نميگويندياران رمز رهگشايي را؟

همه ياران به فكرخويش ودرخويشاندگهي پشت وگهي پيش اند

ولي در انزواي اين دل تنهاچراياري ندارم من كه دردم را فرو ريزد؟

دگر هنگامه تركيدن اين درد پنهان است

خداوندا نمي دانم نمي دانم

ونتوانم به كس گويم... نمي دانم خداوندا

فقط مي سوزم ومي سازم وبادردپنهاني

بسي من خون دل دارم ولي بي آب وگل دارم

به پوچي ها رسيدم من

به اين دوران نامردي رسيدم من

نمي دانم...

نمي جويم...

نمي پرسم...

نمي گويند...

نمي جويند...

جوابي را نمي دانند...

سوالي را نمي پرسند و از غمها نميگويند

چرا من غرق در خويشم؟

چرا بي گانه از خويشم؟

خداوندا رهايي ده

كلام آشنايي ده

خداوندا آشنايم ده... خداوندا پناهم ده...اميدم ده...

خداوندا در هم شكن اين سد راهم را كه ديگر خسته از خويشم

كه ديگربي پس و پيشم

فقط از ترس تنهايي

هر از گاهي چو درويشم و صوتي زير لب دارم

وبا خود ميكنم نجواي پنهاني...كه شايدگيرم آرامش

ولي ان هم علاجي نيست

و درمانم فقط درمان بيدردي ست
 

و آن هم دست پاك ذات پاكت را نيازي جاوداني ست


ن : فاطمه
ت : دوشنبه بیست و پنجم بهمن 1389
بچه که بودیم...(ناگفته های من)

بچه بودیم همه چشمای خیسمون رو میدیدن
بزرگ شدیم هیچکی نمیبینه
بچه بودیم تو جمع گریه می کردیم
بزرگ شدیم تو خلوت اشک می ریزیم

بچه بودیم راحت دلمون نمی شکست
بزرگ شدیم خیلی آسون دلمون می شکنه
بچه بودیم همه رو ۱۰ تا دوست داشتیم
بزرگ که شدیم بعضی ها رو هیچی
بعضی هارو کم و بعضی ها رو بی نهایت دوست داریم
 

بچه که بودیم اگه با کسی
دعوا میکردیم ۱ ساعت بعد از یادمون میرفت
بزرگ که شدیم گاهی دعواهامون سالها تو یادمون مونده و آشتی نمی کنیم

بچه که بودیم گاهی با یه تیکه نخ سرگرم می شدیم
بزرگ که شدیم حتی ۱۰۰ تا کلاف نخم سرگرممون نمیکنه

بچه که بودیم بزرگترین آرزومون داشتن کوچکترین چیز بود
بزرگ که شدیم کوچکترین آرزومون داشتن بزرگترین چیزه

بچه که بودیم آرزومون بزرگ شدن بود
بزرگ که شدیم حسرت برگشتن به بچگی رو داریم

بچه که بودیم تو بازیهامون همش ادای بزرگ ترها رو در می آوردیم
بزرگ که شدیم همش تو خیالمون برمیگردیم به بچگی

 

                                                                               

بچه بودیم درد دل ها را به هزار ناله می گفتیم همه می فهمیدند
بزرگ شده ایم درد دل را به صد زبان به کسی می گوییم... هیچ کس نمی فهمد

بچه بودیم دوستیامون تا نداشت
بزرگ که شدیم همه دوستیامون تا داره

شاید به روی خودمون نیاریم
ولی همیشه ذهنمون پر از این آرزوست که :
ای کاش هیچ وقت بزرگ نمی شدیم
و هنوزم تو عالم بچگی بودیم
همون دوران بچگی هایی که پر از عشق بود و شور و نشاط و سرزندگی ...

 


ن : فاطمه
ت : شنبه بیست و سوم بهمن 1389
هیچ وقت از خودت پرسیدی قیمت یه روز زندگی چنده ؟

 قيمت يه روز باروني چنده؟

يه بعدازظهر دلنشين آفتابي رو چند مي خري؟

بقیه در ادامه مطلب...


[ ادامه مطلب ] |
ن : فاطمه
ت : پنجشنبه بیست و یکم بهمن 1389
دخترمن

دخترانند  مهرتابنده

مادردختران آینده

ملتی می شودستوده خصال

کشوری می رود به راه کمال

که شماردعزیزدخترخویش

بشناسدبهای گوهرخویش

پیش دانشوران وبابصران

دخترانندبرترازپسران

پسران فرع ودختران اصل اند

چون امینان حاصل نسل اند

چه فرقی باپسرآن دختری را

که دانش پیشه وعفت شعاراست

چنین دختربه فرق باب ومادر

گل ناموس وتاج افتخاراست

"سیدجلال الدین افتخارزاده"

 


ن : فاطمه
ت : سه شنبه نوزدهم بهمن 1389
داستان کوتاه ودوست داشتنی

 

 

پیرمرد و صندوق صدقات

پيرمرد خسته کنار صندوق صدقه ایستاد.
دست برد و از جیب کوچک جلیقه‌اش سکه‌ای بیرون آورد.
در حین انداختن سکه متوجه نوشته روی صندوق شد: صدقه عمر را زیاد می‌کند، منصرف شد!!!


پیرمرد و دخترک

فاصله دختر تا پیر مرد یک نفر بود ؛ روی نیمکتی چوبی ؛ روبه روی یک آب نمای سنگی .
پیرمرد از دختر پرسید :
- غمگینی؟
- نه .
- مطمئنی ؟
- نه .
- چرا گریه می کنی ؟
- دوستام منو دوست ندارن .
- چرا ؟
- چون قشنگ نیستم !
- قبلا اینو به تو گفتن ؟
- نه .
- ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم !
- راست می گی ؟
- از ته قلبم آره...
دخترک بلند شد پیرمرد را بوسید و به طرف دوستاش دوید ؛ شاد شاد...
چند دقیقه بعد پیرمرد اشکهایش را پاک کرد ؛ کیفش را باز کرد ؛ عصای سفیدش را بیرون آورد و رفت!!!


چشم به راه


یادش آمد که چقدر دوست داشت فرزندشان پسر باشد.
درب اتاق عمل باز شد. پرستار بود.
- مژده بدهید : یک پسر کاکل زری!
.
.
.

حالا هم در بیمارستان بود. در باز شد.
- پسرم اومده؟
- نه ، داداش نیست ، پرستاره !
دختر این را گفت و پدرش را نوازش کرد.
 

 


سخن روز :  اگر می خواهید شما را دوست بدارند، اشتباهات خود را بیش از نیکی های خودبگویید بارون لیتون

 

 

 


ن : فاطمه
ت : دوشنبه هجدهم بهمن 1389
چهل روز گذشت ....

از آن روز که خورشید به جای آسمان،
در بالای نیزه می‌درخشید، 40 روز گذشته است.

حالا دیگر کاروان اسرا به زخم زبان،
به تازیانه، به شلاق عادت کرده‌اند.

چوب خیزران دیگر بر لب‌های مبارک
حضرت سید‌الشهدا (ع) فرود آید یا نه، فرقی ندارد.

40 روز است یتیمان حسین
در خرابه‌های شام، منزل گزیده‌اند.

جوانان بنی‌هاشم جملگی به شهادت رسیده‌اند.

کوچه بنی‌هاشم را حزنی عظیم و غمی بزرگ فراگرفته
و جز ناله �ام‌البنین� دیگر صدایی شنیده نمی‌شود.

بنی‌آدم دیگر اعضای یک پیکر نیستند...
بنی‌آدم پیکر بنی‌هاشم را قطعه ‌قطعه کردند
و آدم(ع) از محمد(ص) شرمنده شد.

بنی‌آدم به‌خاطر یک مشت گندم،
مردم را به جان حسین انداخت
و سم اسب‌ها تا می‌توانستند
روی ابدان بریده بریده تاختند.

اللهم العن العصابة التي جاهدت الحسين
وشايعت وبايعت و تابعت علي قتله
اللهم العن جميعا

رزقنا الله واياكم زيارتهم با الدنيا وبالآخرة شفاعتهم..
تحيتي
 


ن : فاطمه
ت : دوشنبه هجدهم بهمن 1389
بهترین دوست من

به شام تار؛یارم جزپدرنیست

به گیتی غمگسارم؛جزپدرنیست

به بازاروفا؛سرمایه ام اوست

که نقداعتبارم،جزپدرنیست

رفیقان ،گرچه ازمن برکنارند

چه غم گردرکنارم؛جزپدرنیست


ن : فاطمه
ت : دوشنبه هجدهم بهمن 1389
ضامن آهو


هادی راه غریبان یوسف حسن وجمال

حامی محنت نصیبان معدن عقل وکمال

ملجأآوارگان وقبله گاه  زايران

حافظ غم دیدگان ویاور روزملال

خضرظلمات ونگاهش چشمه آب حیات

درشجاعت ضیغم ودرجودچون آب زلال

باغبان باغ ایمان آن که ازلطف وکرم

ضامن آهوشدودادش زکام خودوصال

می شود تصویرپرده با نهیبش نرّه شیر

پیش اوفرمانبرودشمن زبیمش در زوال

ضامن آهوبودسالرتوساعف برو

بهر روز واپسین منما به دل دیگر خیال

 


ن : فاطمه
ت : دوشنبه هجدهم بهمن 1389
نامه ای به خدا

از : خودت 

به: خودت 

خيلي از ما ها ناشكريم و خودمان را با كساني مقايسه مي كنيم كه از نظر طبقات اجتماعي ، قدرت و يا ثروت و ... از ما در مرتبه بالاتري هستند. ...

بقیه در ادامه مطلب...


[ ادامه مطلب ] |
ن : فاطمه
ت : دوشنبه یازدهم بهمن 1389
کربلای حسینم
بار بگشایید اینجا کربلاست / آب و خاکش با دل و جان آشناست

اربعین است  اربعین کربلاست / هر طرف غوغایی از غم ها به پاست 
 

اربعین آمد و اشگم ز بصر می آید / گوییا زینب محزون ز سفر می آید

باز در کرب و بلا شیون و شینی برپاست / کز اسیران ره شام خبر می آید
 

 

سفر کردم به دنبال سر تو / سپر بودم برای دختر تو

چهل منزل کتک خوردم برادر / به جرم این که بودم خواهر تو


ن : فاطمه
ت : جمعه هشتم بهمن 1389
ويژه نامه اربعين حسيني

سلام بر حسين و اربعينش،
سلام بر زينب و اندوه جانکاهش
سلام بر اشکهاي غريبانه سيد الساجدينش
سلام بر اربعين و زائرانش!
سلام بر کاروانيان به سوگ نشسته
كه به سوغات بر مزار كشتگان،
عشق بردند واندوه را به مويه نشستند.
يا ثار الله و ابن ثاره

به شوق زيارت صحن و سراي جان فزايت،
اربعين شهادتت را به سوگ مي نشينيم،


ن : فاطمه
ت : سه شنبه پنجم بهمن 1389
خدایادوست دارم

در دل خواندنی و زیبا با خدای مهربان (زیباست)

 

گفتم : خداي من ، دقايقي بود در زندگانيم که هوس مي کردم سر سنگينم را که

پراز دغدغه ي

ديروز بود و هراس فردا بر شانه هاي صبورت بگذارم ، آرام برايت بگويم و بگريم ، در آن

لحظات شانه هاي تو کجا بود ؟


گفت: عزيز تر از هر چه هست ، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگي که در تمام لحظات

بودنت بر

من تکيه کرده بودي ، من آني خود را از تو دريغ نکرده ام که تو اينگونه هستي . من

همچون

عاشقي که به معشوق خويش مي نگرد ، با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره

نشسته بودم

گفتم : پس چرا راضي شدي من براي آن همه دلتنگي ، اينگونه زار بگريم ؟

گفت : عزيزتر از هر چه هست ، اشک تنها قطره اي است که قبل از آنکه فرود آيد

عروج مي

کند ،اشکهايت به من رسيد و من يکي يکي بر زنگارهاي روحت ريختم تا باز هم از

جنس نور

باشي و از حوالي آسمان ، چرا که تنها اينگونه مي شود تا هميشه شاد بود .

گفتم : آخر آن چه سنگ بزرگي بود که بر سر راهم گذاشته بودي ؟

گفت : بارها صدايت کردم ، آرام گفتم از اين راه نرو که به جايي نمي رسي ، تو

هرگز گوش

نکردي و آن سنگ بزرگ فرياد بلند من بود که عزيز از هر چه هست از اين راه نرو که به

ناکجاآباد هم نخواهي رسيد .

گفتم : پس چرا آن همه درد در دلم انباشتي ؟

گفت : روزيت دادم تا صدايم کني ، چيزي نگفتي ، پناهت دادم تا صدايم کني ،

چيزي نگفتي ،

بارها گل برايت فرستادم ، کلامي نگفتي ، مي خواستم برايم بگويي آخر تو بنده ي

من بودي

چاره اي نبود جز نزول درد که تو تنها اينگونه شد که صدايم کردي .

گفتم : پس چرا همان بار اول که صدايت کردم درد را از دلم نراندي ؟

گفت : اول بار که گفتي خدا آنچنان به شوق آمدم که حيفم آمد بار دگر خداي تو را

نشنوم ، تو باز

گفتي خدا و من مشتاق تر براي شنيدن خدايي ديگر ، من مي دانستم تو بعد از

علاج درد

بر خدا گفتن اصرار نمي کني وگر نه همان بار اول شفايت مي دادم .


گفتم : مهربانترين خدا ، دوست دارمت ...

گفت : عزيز تر از هر چه هست من دوست تر دارمت ...


 

خدایا با تمامه وجود دوستت دارم

29 آبان 1389,

  •  
  •  
  •  
  •  
  •  

 


ن : فاطمه
ت : سه شنبه بیست و هشتم دی 1389
 
 
 
محمد بن حسن عسکری (عج) آخرین امام از امامان دوازده گانه شیعیان است. در ١۵ شعبان سال ٢۵۵ هـ.ق در سامرا به دنیا آمد و تنها فرزند امام حسن عسکری (ع)، یازدهمین امام شعیان ما است. مادر آن حضرت نرجس (نرگس) است که گفته اند از نوادگان قیصر روم بوده است. «مهدی» حُجَت، قائم منتظر، خلف صالح، بقیه الله، صاحب زمان، ولی عصر و امام عصر از لقبهای آن حضرت است.